غمکده ی من
گفته های ناگفته ی من
بي هدف، افسرده! صورتش سيلي محکم خورده... روزگاريست دلش در حسرت طفلکي مرده و خوابش برده... بالشش سير شده از بس که... هر شب از چشمانش اشک پر غم خورده... از خودم ميپرسم: چه کسي با چه دلي اين بلا را به سرش آورده؟؟؟ دخترک انگاري آرزوي لمس دستان صبور بي هدف، بي پروا به پناهگاه سکوتش برده...
و شانه راست من کاملا خيس شد... براي اينکه پين هاي چتر توي چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برويم .
ديدي اي دل عاقبت زخمت زدند؟ گفته بودم مردم اينجا بدند ديدي آخر ساقه جانت شكست؟ آن عزيزت عهدوپيمانت شكست؟ ديدي اي دل درجهان يك يار نيست؟ هيچكس در زندگي غمخوار نيست؟ آه ديدي سادگي جان داده است؟ جاي خود را گِل به سيمان داده است؟ ديدي آخر حرف من بيجا نبود؟ از براي عشق اينجا ، جا نبود؟ نوبهار عمر را ديدي چه شد؟ زندگي را هيچ فهميدي چه شد؟ ديدي اي دل دوستيها بي بهاست؟ كمترين چيزي كه مي يابي وفاست؟ ديده اي گلها همه پژمرده اند رنگها در دود و سرما مرده اند آري اي دل ! زنده بودن ساده نيست بين آدمها يكي دلداده نيست بايد اينجا از خود اي دل گم شوي عاقبت همرنگ اين مردم شوي...

دخترک، ساکت و ماتم زده در يک گوشه...عشق را

بـار آخـر مـن ورق را بـا دلـم بر ميزنم
بار ديگر حکم کن...
امــا نــه بــي دل!
بـا دلــت ، دل حــکم کــن ...
( حکم دل )
هر که دل دارد بياندازد وسط ، تا که ما دلهايمان را رو کنيم....
دل کـه روي دل بـيـفـتـد ، "عــــــشــــق" حـــاکـــم مــيـشــود...
پــــس بـــه حـــــکــــم عــــــشـــــق ، بــــــازي مــيــکــنيم ...
ايــــــــن دل مـــــــــــن ، رو بــــکـــن حـــــالا دلــــــــت را!!!
دل نـــــــداري؟؟؟ بـــــر بــــزن انــــديشه ات را...
( حکم لازم )
دل ســـــــپـــــــــردن
دل گــرفــتـــن
هـــــــــر دو لازم ...!

اينجا قفس با آسمان فرقي ندارد
امروز و فردا بي گمان فرقي ندارد
وقتي غروري نيست تا آتش بگيرد
خاموش يا آتشفشان فرقي ندارد
اينجا و آنجا هر کجا باشي همين است
هرجا که باشي آسمان فرقي ندارد
وقتي که اين کشتي ندارد ناخدايي
بي بادبان با بادبان فرقي ندارد
تا نزد مردم ياسمن بي شاخه زيباست
هيزم شکن با باغبان فرقي ندارد
وقتي براي مرده بودن زنده هستيم
گهواره با تابوتمان فرقي ندارد...

اولين روز باراني را به خاطر داري؟
غافلگير شديم
چتر نداشتيم
خنديديم
دويديم
و
به شالاپ شلوپ هاي گل آلود عشق ورزيديم...
دومين روز باراني چطور؟
پيش بيني اش را کرده بودي!
چتر آورده بودي!
و من غافلگير شدم...!!!
سعي مي کردي من خيس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خيس بود...
و سومين روز چطور؟
گفتي سرت درد مي کند و حوصله نداري سرما بخوري...
چتر را کامل بالاي سر خودت گرفتي
و
و
و
و
چند روز پيش را چطور؟
به خاطر داري؟
که با يک چتر اضافه آمدي
و مجبور بوديم
.
.
فردا ديگر براي قدم زدن نمي آيم
تنهــا بــــرو ...

| Design By : Pars Skin |


